خیلی سال پیش وقتی هنوز به نسرین خانوم میگفتم مامان، وقتی هنوز میشد بابارو پیدا کرد و اینقدر پاپیش شد که شب ببردت دور میدون تا آب رنگی نگاه کنی . وقتی مادر بتول زنده بود و هر صبح برامون نون میاورد، اگرچه نونا بو شاش میدادن چون میچسبوندشون به دامنش تا سرد نشن. سر کوچه ما یک قصابی داشت که دم درش با جواد و سعیده و گیلدا بازی میکردیم.
همیشه تو مغازرو نگاه میکردم. خیلی وقتا وقتی کریم آقا تنها بود، یه چاقورو میکرد تو شکم یه لنگه گوشت آویزون، بعد درش میاورد و گوشترو برو بر نگاه میکرد. یک روز رفتم تو مغازه و پرسیم: کریم آقا گوسفندرو مگه نکشتی پس چرا هی چاقو میزنی بهش. سرشو برگردوند و اون چشمهای کون مرغیشو هاله ای از اشک گرفت. داد کشید سرم و گفت برو تو کوچه بچه پررو، دویدم سمت در دوباره داد کشید: من گوسفندارو دوست دارم.
از اون محل رفتیم، سه سال بعد شنیدم که کریم آقا مرده. نسرین خانوم میگفت از بس چربی گوسفند خورد، جوون مرگ شد.
0 نظرات:
ارسال يک نظر