گیژ و ویژ
من اینجا عروسک بازی میکنم.
دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰
شاش
چهارشنبه ۱ دسامبر ۲۰۱۰
کفش
بعدتر، یک روز با یه سری از بچه ها رفتیم بیرون که دورهم باشیم. اون روز قرار نبود کفش بخرم، ولی از Bay یکی خریدم. بعضی کفشها رو میخرن برا دیدن و دور هم بودن.
این هفته محمود یه کوپن تخفیف از Bay گیر آورده، از کفش قدیمیم خسته شدم، میخوام برا رفتنم برم کفش بخرم. بعضی کفشها رو میخرن برا رفتن.
داشتم مینوشتم که تو ذهنم اومد، شهلام سر صبح قبل اعدام حتما کفشی پاش بوده، بعید میدونم خودش خریده باشدشون، یا اگرم خریده، فکرشم نمیکرده که این کفشها کجا میبرنش. بعضی کفشها....
یکشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۰
ششش، آروم
پنجشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۱۰
کریم آقا
همیشه تو مغازرو نگاه میکردم. خیلی وقتا وقتی کریم آقا تنها بود، یه چاقورو میکرد تو شکم یه لنگه گوشت آویزون، بعد درش میاورد و گوشترو برو بر نگاه میکرد. یک روز رفتم تو مغازه و پرسیم: کریم آقا گوسفندرو مگه نکشتی پس چرا هی چاقو میزنی بهش. سرشو برگردوند و اون چشمهای کون مرغیشو هاله ای از اشک گرفت. داد کشید سرم و گفت برو تو کوچه بچه پررو، دویدم سمت در دوباره داد کشید: من گوسفندارو دوست دارم.
از اون محل رفتیم، سه سال بعد شنیدم که کریم آقا مرده. نسرین خانوم میگفت از بس چربی گوسفند خورد، جوون مرگ شد.
شنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۰
محرمعلی خان
۱- تو خیابونهای بوینس آیرس قدم میزدم، در ودیوارها زیبا بودن و آدماشم جالب. بازار اصلی یه جا بود شبیه میرداماد، پراز سرخپوستایی که دستفروشی میکردن عین ناصرخسرو. بیشتر از دیدن شهر و فروشنده ها، نگاه کردن احساس آدمهاش سرمستم میکرد. موقع خداحافظی گوشه راست لپ همو میبوسیدن و طوری همو بغل میکردن که انگار هیچ پرده ای بینشون نیست. بی پرده بگم حسودیم شد.
۲- ۵ صبح بود، از سراشیبی ترمینال یک بالا رفتم. پرسیدم چه جوری میشه رفت ترمینال سه؟ یک آدرس پیچیده بهم داد و منم در عوض مثل خر نگاش کردم، دلش سوخت و رسوندم.
۱۲ ساعتی تو فرودگاه علاف بودم. ساعت ۸ با هم قهوه خوردیم، جالب بود. ۱۰ تا ۱۱ گپ زدیم، خیلی میلی نداشتم. ۱ تا ۲ ناهار مهمونم کرد، عجیب بود. ۳ تا ۵ام نمیدونستم چرا اینقدر صمیمی شدیم. آخر سر زد زیر گریه که دلم برات تنگ میشه.
آقای گ ۵۶ سالش بود ، کلش کچل بود، زن و بچه داشت و نتیجتا دگرباشگرا نمیتونست باشه. با اینکه آخرین باری بود که دیدمش یکی از حرفاش تو ذهنم زنگ میزنه؛ گفت شماها تو کودکی اینقدر سانسور شدید که الان ابراز احساساتم براتون سخته.
۳- توی قسمت فرهنگ و هنر انجمن ایرانیهای شهر قراره شب شعر برگزار کنیم. انجمن ایرانیها تصویب کرده فقط شعر کلاسیک خونده شه. فکر میکنم خیلی نیازی به وزارت ارشاد یا محرمعلی خان* سانسورچی نداریم.
۴- همه چیز عالی بود، آواز خوندیم و خندیدیم.
بعد تصمیم گرفتیم، نه تنها این حالو به دیگران نشون ندیم از خودمونم دریغش کنیم، باشد که رستگار شویم.
این همه سانسور تو شعر، ادبیات، احساس، رفتار......
سهشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۱۰
مرتیکه
از دید عرفانی دچار وقت شدم، از دید روانشناسی خودمو زیادی تو معرض دید گذاشتم، از دید خودم احمدی نژاد درونم زیاد شده و حالمو داره به هم میزنه همون تهوع بسیط.
چهارشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
من گیژ و ویژ
یه روز یه گیژ به یه لاویژ میرسه :
گیژ: حالا میخوای چی کار کنی؟
لاویژ: چی کارا بلدی؟
گیژ: هیچی، چی کارا میخوای بلد باشم.
لاویژ: بلدی با زنجیر سوخت سوخت سوخت بکنی؟
گیژ: نه
لاویژ: با تبر چه طور بلدی؟
گیژ: نه
لاویژ: بلدی کتیرا بگیری؟
گیژ: اصلا و ابدا
لاویژ: چوپونی چه طور؟ میتونی گله بچرونی؟
گیژ: اون که محال ممکنه بلد باشم
لاویژ: تو تا حالا رنگرزی کردی؟
گیژ: نه، رنگرزی به چه دردم میخوره
لاویژ: بلدی اگه دست و پای حیوون در رفت جا بندازی؟ بلدی مشک بزنی، شیر بدوشی، دیگ بشوری، دوغ بزنی؟
گیژ: نه
لاویژ: بلدی رختاتو خودت بشوری؟
گیژ: نه
لاویژ: بلدی روزی سه بار نون بخوری، پنج بار شکر خدا بگی؟
گیژ: من کار خودمم درست بلد نیستم
لاویژ: پس تو به چه دردی میخوری؟؟
کاری ندارم که اون یارو دومی اصلا ویژ بود یا لاویژ یا چقدر با امانوئل کانت آشنایی داشت یا ... . چیز مهم اینه که منم مثل این مرتیکه گیژ کار خودمم خوب بلد نیستم. در ثانی، نمیخوام مثل اون مرتیکه لاویژ استدلال کنم و اصلاح.