صفحات

دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

شاش

از سربالایی پشت آسیاب بالا رفتم، آسیاب تند و تند میچرخید. مثل سگ نفس نفس میزدم، خورشید چشامو میزد و یه سگ درشتم داشت میشاشید بغل آردا. منظرش چشمامو زد. سرمو چرخوندم، از اونور تپه قبرستون معلوم بود.
عزیزو همونجا خاکش کردیم، دبیرستان میرفتم که مرد. وقتی زنده بود کسی جز داداش دوستش نداشت، آخه بدبخت میشاشید به خودش. یادمه خالم پیرزن بدبختو میبست به فحش که چرا شاشیدی. دلم میخواست بهش بگم سر زاییدن تو بود که افتادگی کلیه پیدا کرد این بنده خدا، اصلا تو مگه خودت نمیشاشی. هیچوقت نگفتم.
کیسه آردمو برداشتمو سربالایی رو پایین رفتم. اگه فکر اون اسکلایی نبود که کنار نونی که سگه شاشیده به آردش bottle water میدن پایین به جا tap water و کلیم با خودشون حال میکنن، همون وسط راه بالا میاوردم از این همه شاش. آردارو که تحویل دادم، عبدالرضا شندرغاز گذاشت کف دستم، دمش گرم دو تا نون گرمم بهم داد. خسته بودمو میخواستم برم خونه ولی خیال عزیز ولم نمیکرد. اه، برگشتم سمت تپه.
از سربالایی پشت آسیاب بالا رفتم. آسیاب تند وتند میچرخید. یه راست سرپایینیو رفتم پایین و نشستم سر قبرش. یاد عزیزم به خیر، یه قصه بیشتر بلد نبود، یه فاحشه که همدمش شده بود یه شتر سخنگو با یه بار طلا. آخی، پشتمو صاف کردم، سگرو دیدم، بازم داشت میشاشید اینبار کنار قبرا. یه تیکه نون انداختم جلوش یه تیکم گذاشتم دهن خودم. شروع کردم برا عزیز فاتحه خوندن.
بوی خوش شاش مستم کرد، چقدر دلنشین.....


چهارشنبه ۱ دسامبر ۲۰۱۰

کفش

پیارسال که رفته بودم ایران، یه مهمونی رسمی دعوت بودم، نسرین خانوم گفت چه قدر کفشات داغونه، مجبورم کرد که بریم کفش بخریم. بعضی کفشها رو میخرن برا کارهای رسمی.
بعدتر، یک روز با یه سری از بچه ها رفتیم بیرون که دورهم باشیم. اون روز قرار نبود کفش بخرم، ولی از Bay یکی خریدم. بعضی کفشها رو میخرن برا دیدن و دور هم بودن.
این هفته محمود یه کوپن تخفیف از Bay گیر آورده، از کفش قدیمیم خسته شدم، میخوام برا رفتنم برم کفش بخرم. بعضی کفشها رو میخرن برا رفتن.
داشتم مینوشتم که تو ذهنم اومد، شهلام سر صبح قبل اعدام حتما کفشی پاش بوده، بعید میدونم خودش خریده باشدشون، یا اگرم خریده، فکرشم نمیکرده که این کفشها کجا میبرنش. بعضی کفشها....

یکشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۰

ششش، آروم

رفیق من عمویی داشت، عمو پسری که میشد پسرعمو و پسرعمو هم پسرعمویی که لابد میشد رفیق من. میگفت دو سالی هست نه دیدمشون و نه صداشونو شنیدم. روزگار هم خوردو یه روز عمو و پسرعمو و پسرعموی پسرش نشستن پای چت.
خیلی وررفتن، تصویر بالا نیومد که نیومد. شروع کردن به حرف زدن که لعنت به مسنجر، آفرین اسکایپ، ... دایال آپ،....... خدافظ!

پس نوشت:
ششششش، آروم گوش بده، شلوغ نکن!



پنجشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۱۰

کریم آقا

خیلی سال پیش وقتی هنوز به نسرین خانوم میگفتم مامان، وقتی هنوز میشد بابارو پیدا کرد و اینقدر پاپیش شد که شب ببردت دور میدون تا آب رنگی نگاه کنی . وقتی مادر بتول زنده بود و هر صبح برامون نون میاورد، اگرچه نونا بو شاش میدادن چون میچسبوندشون به دامنش تا سرد نشن. سر کوچه ما یک قصابی داشت که دم درش با جواد و سعیده و گیلدا بازی میکردیم.
همیشه تو مغازرو نگاه میکردم. خیلی وقتا وقتی کریم آقا تنها بود، یه چاقورو میکرد تو شکم یه لنگه گوشت آویزون، بعد درش میاورد و گوشترو برو بر نگاه میکرد. یک روز رفتم تو مغازه و پرسیم: کریم آقا گوسفندرو مگه نکشتی پس چرا هی چاقو میزنی بهش. سرشو برگردوند و اون چشمهای کون مرغیشو هاله ای از اشک گرفت. داد کشید سرم و گفت برو تو کوچه بچه پررو، دویدم سمت در دوباره داد کشید: من گوسفندارو دوست دارم.
از اون محل رفتیم، سه سال بعد شنیدم که کریم آقا مرده. نسرین خانوم میگفت از بس چربی گوسفند خورد، جوون مرگ شد.

شنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۰

محرمعلی خان


۱- تو خیابونهای بوینس آیرس قدم میزدم، در ودیوارها زیبا بودن و آدماشم جالب. بازار اصلی یه جا بود شبیه میرداماد، پراز سرخپوستایی که دستفروشی میکردن عین ناصرخسرو. بیشتر از دیدن شهر و فروشنده ها، نگاه کردن احساس آدمهاش سرمستم میکرد. موقع خداحافظی گوشه راست لپ همو میبوسیدن و طوری همو بغل میکردن که انگار هیچ پرده ای بینشون نیست. بی پرده بگم حسودیم شد.

۲- ۵ صبح بود، از سراشیبی ترمینال یک بالا رفتم. پرسیدم چه جوری میشه رفت ترمینال سه؟ یک آدرس پیچیده بهم داد و منم در عوض مثل خر نگاش کردم، دلش سوخت و رسوندم.
۱۲ ساعتی تو فرودگاه علاف بودم. ساعت ۸ با هم قهوه خوردیم، جالب بود. ۱۰ تا ۱۱ گپ زدیم، خیلی میلی نداشتم. ۱ تا ۲ ناهار مهمونم کرد، عجیب بود. ۳ تا ۵ام نمیدونستم چرا اینقدر صمیمی شدیم. آخر سر زد زیر گریه که دلم برات تنگ میشه.
آقای گ ۵۶ سالش بود ، کلش کچل بود، زن و بچه داشت و نتیجتا دگرباشگرا نمیتونست باشه. با اینکه آخرین باری بود که دیدمش یکی از حرفاش تو ذهنم زنگ میزنه؛ گفت شماها تو کودکی اینقدر سانسور شدید که الان ابراز احساساتم براتون سخته.

۳- توی قسمت فرهنگ و هنر انجمن ایرانیهای شهر قراره شب شعر برگزار کنیم. انجمن ایرانیها تصویب کرده فقط شعر کلاسیک خونده شه. فکر میکنم خیلی نیازی به وزارت ارشاد
یا محرمعلی خان* سانسورچی نداریم.

۴- همه چیز عالی بود، آواز خوندیم و خندیدیم.
بعد تصمیم گرفتیم، نه تنها این حالو به دیگران نشون ندیم از خودمونم دریغش کنیم، باشد که رستگار شویم.

این همه سانسور تو شعر، ادبیات، احساس، رفتار......

پینوشت

* سانسورچی زمان رضاشاه





سه‌شنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۱۰

مرتیکه

تا حالا شده دچار تهوع بشی، یه جور تهوع بسیط از خودت.
از دید عرفانی دچار وقت شدم، از دید روانشناسی خودمو زیادی تو معرض دید گذاشتم، از دید خودم احمدی نژاد درونم زیاد شده و حالمو داره به هم میزنه همون تهوع بسیط.
زیادی حرف زدمو ملتو خندوندم، به یه کنج دنج احتیاج دارم که خودمم توش نباشم.

چهارشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

من گیژ و ویژ

فرودگاه تورنتو، دم گیت، جلو استار باکس، دمدمای عصر


مدتی بود میخواستم بنویسم. امروز از پرواز جا موندم و ۱۷۰ تا ضرر کردم ولی فرصت خوبی شد واسه نوشتن این متن، بگذریم.

یه روز یه گیژ به یه لاویژ میرسه :

گیژ: حالا میخوای چی کار کنی؟

لاویژ: چی کارا بلدی؟

گیژ: هیچی، چی کارا میخوای بلد باشم.

لاویژ: بلدی با زنجیر سوخت سوخت سوخت بکنی؟

گیژ: نه

لاویژ: با تبر چه طور بلدی؟

گیژ: نه

لاویژ: بلدی کتیرا بگیری؟

گیژ: اصلا و ابدا

لاویژ: چوپونی چه طور؟ میتونی گله بچرونی؟

گیژ: اون که محال ممکنه بلد باشم

لاویژ: تو تا حالا رنگرزی کردی؟

گیژ: نه، رنگرزی به چه دردم میخوره

لاویژ: بلدی اگه دست و پای حیوون در رفت جا بندازی؟ بلدی مشک بزنی، شیر بدوشی، دیگ بشوری، دوغ بزنی؟

گیژ: نه

لاویژ: بلدی رختاتو خودت بشوری؟

گیژ: نه

لاویژ: بلدی روزی سه بار نون بخوری، پنج بار شکر خدا بگی؟

گیژ: من کار خودمم درست بلد نیستم

لاویژ: پس تو به چه دردی میخوری؟؟

video

کاری ندارم که اون یارو دومی اصلا ویژ بود یا لاویژ یا چقدر با امانوئل کانت آشنایی داشت یا ... . چیز مهم اینه که منم مثل این مرتیکه گیژ کار خودمم خوب بلد نیستم. در ثانی، نمیخوام مثل اون مرتیکه لاویژ استدلال کنم و اصلاح.